|
امير..نقطه
|
دلم از زمونه گرفته
...دوستان يه کم از خودتون بگيد
..استاد
؟ کهربا
؟ منصور
؟قاصدک
؟ نگين
؟ خيلی کم پيدا شديد کجاييد![]()
؟ دلم واستون تنگ شده![]()
![]()
سلام دوستان
... حالتون چطوره
؟راستش امروز اينجا تو موبيل الاباما (شهره ما
)لول ميدونم اسمش خنده داره
امّا حقيقت داره اين اسمه يه شهری تو امريکا هستش موبيل راستش نميدونم اين کلمه چه معنی داره امّا اگه شما خواستيد بهم بگيد تا تحقيق کنم و بهتون بگم
..خوب ميگفتيم
.. امروز اينجا 1 نومبر بود ..راستش خدا وکيلی عجب هوايي خيلی هوايه باحالی بود
..من که خوشم اومد..از خدا ميخوام که هميشه هوا اينجور باشه
..نميدونم چی بگم
..راستی هيچ کدوم از شما دوستان فيس بوک داريد؟فيس بوک يه جور سايتی هست که در هر کجايه دنيا ميشه داشته باش .امّا فکر نکنم ايران داشته باشه
..امّا يکی از دوستايه من ميگفت اگه ف.ل.ت.ي.ر. شکن داشته باشيد ميتونيد وارد اين سايت باحال بشيد
..خوب اگه فيس بوک نداريد يه دونه بسازيد
اگه دوست داشتيد اووکی ی ی ی.اميدوارم به همتون خوش بگزره
..مواظبه خودتون باشيد .يا علی مدد
واي چی بگم
. . .امّا شما که غريبه نيستيد همه دوستايه من هستيد
.به خدا هنوز به مامان بابام نگفتم
. راستش عاشقه يه دختر امريکای شدم
.يه کم کمک ميخواستم از اونايي که تجربيه عشق رو داشتن کمکم کنن..![]()
![]()
![]()

ostade golam yasin khavariyan

آهنگ فوق العاده و بسیار زیبای دروغی نبود از
امیر تکتاز و ایمان ظهراب
حتما دانلود کنید در ادامه مطلب
طلـــــــــوع رو دوست دارم ؛


زندگــــــــــــــــي رودوست دارم، 
اما ميدونـــــــــي ..راستشو بخواي ..


. طلـــــــــوع رو توي نگاه چشماي قشنگت.
..
و زنــــــــــــــدگي رو در کنارت ميخوام ...

دوســـــت دارم يه شب تا صبح بشينم 
و فــــــــــــقط چشماتو نگا کنم

تا باوركنم چگونه ديدن و
دلم مي خواست يه دوري تو گذشته ها بزنم .............................

فکر کنم 8سال پیش بود که باهم آشنا شدیم همون موقع بود که دیدمت اولش هیچ احساسی . هیچ حرفي نبود فقط یه دیدار یه ملاقات بود تو با یارت بودی و من تنها . همه حواست به من بود ، هرکاری می کردم هر اتفاقي كه می افتاد نگاه تو دنبال من بود و من هم به خاطریار تو که دوسته منم بود از آنها دوری می کردم .اون شب تادیروقت بیرون بودیم و با همه اخم و تلخی های شما دوتا با خندهای اول راه به پایان رسید . اون شب گذشت....
فکر کنم یه هفته ای گذشته بود که بهم زنگ زدی ، نمی دونستم چی باید بگم ، دوستم چی می شه ، دوست داشتم اون بحث تمام بشه ولی یه حسی اجازه این حرکت و بهم نمی داد . بعد ازیکسری حرفهای تکراری تو، ما با همدیگه یار شدیم...................
کارمون به جایی رسید که اگر یکی مون بی خبراز اون یکی می موند طرف مقابل با يه عالمه فكر هاي مسخره راهی دور دست ها میکرد . با خنده هم شاد بودیم از دوری هم مریض ....
خلاصه گذشت تا زمانی که تو راهی سفر شدی ازم حلالیت طلبیدی من تو رو به خدا سپردم و برای دیدنت ثانیه شماری می کردم ماه ها گذشت خبری از تو نشد من گيج شده بودم نمی دونستم چه کاری باید انجام بدم به دنبالت آمدم وقتی دیدم سالمی خیالم راحت تر شد باهات تماس گرفتم گفتم بیا کنارحوضچه همیشگی داخل یه پارک قدیمی ، اومد دستاش پشتش قفل شده بود بعد سلامی سرد ولی از رو دلتنگي ............
ازش پرسیدم چراار من دور شدی گفت مجبور بودم وقتی با سوالهای زیاد من رو به رو شد فقط برگشت و دستشو به سوی من دراز کرد احساس می کردم تمام دنیا دور سرم می چرخه یه حس بدی بود گفتم چرا؟ فقط اشک ریخت گفت مجبور شدم .....
نه می توانستم ازت متنفر شم نه می توانستم فراموشت کنم سالها گذشت با قرص های آرام بخش که به تجویز پزشک بود جون دادم .......
بعد از شش سال به اجبار پدر وقتی دوباره راهی زادگاه تو شدم دیدمت تومنو نشناختی ولی من خوب شناختمت البته بهت حق می دم خیلی تغییر کرده بودم به قول مادرم بزرگتر شده بودم ولی تو همونجور ولی داغونتر از اونوقت با دیدن مادرم تازه منو شناختی هر جا رفتم هرجا آمدم نگاه تو دنبالم بود هنوزم یادمه....
مدت فقط ازش یه سوال داشتم که اونم هنوز منو رو به یاد دارد یا نه ؟با نگاهش بهم فهماند که .........![]()
اگه دستم به جدایی برسه اون خا
از طرهام خط میزنم
از دل سنگ تمام آدما ازشب و روزخدا خط می زنم
اگر دستم برسه به آسمون واسه ستاره ها قیامت میکنم
نمی زارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت میکنم
وقتی گاهی من و دل تنها میشیم حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه بین سکوت ما دو تا خیلی از نگفتنها را شنید
قصه جدایی ما آدما
قصه دوری ماست از خودمون دوری من و تو از لحظه عشق قصه سادگی گمشودنمون
کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش
چو تشنه که آبو
گل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم
بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم و کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار
بخواب آرام پیش من
منی که بی تو میمیرم
لبت را بر لبم بگذار
که جان تازه میگیرم
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با
لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را
با عبورخود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم.