|
اینم یه آهنگ خیلی قشنگ برای کسی که عشقش ترکش کرده آهنگ فوق العاده و بسیار زیبای دروغی نبود از امیر تکتاز و ایمان ظهراب حتما دانلود کنید در ادامه مطلب
دلم مي خواست يه دوري تو گذشته ها بزنم ............................. فکر کنم 8سال پیش بود که باهم آشنا شدیم همون موقع بود که دیدمت اولش هیچ احساسی . هیچ حرفي نبود فقط یه دیدار یه ملاقات بود تو با یارت بودی و من تنها . همه حواست به من بود ، هرکاری می کردم هر اتفاقي كه می افتاد نگاه تو دنبال من بود و من هم به خاطریار تو که دوسته منم بود از آنها دوری می کردم .اون شب تادیروقت بیرون بودیم و با همه اخم و تلخی های شما دوتا با خندهای اول راه به پایان رسید . اون شب گذشت.... فکر کنم یه هفته ای گذشته بود که بهم زنگ زدی ، نمی دونستم چی باید بگم ، دوستم چی می شه ، دوست داشتم اون بحث تمام بشه ولی یه حسی اجازه این حرکت و بهم نمی داد . بعد ازیکسری حرفهای تکراری تو، ما با همدیگه یار شدیم................... کارمون به جایی رسید که اگر یکی مون بی خبراز اون یکی می موند طرف مقابل با يه عالمه فكر هاي مسخره راهی دور دست ها میکرد . با خنده هم شاد بودیم از دوری هم مریض .... خلاصه گذشت تا زمانی که تو راهی سفر شدی ازم حلالیت طلبیدی من تو رو به خدا سپردم و برای دیدنت ثانیه شماری می کردم ماه ها گذشت خبری از تو نشد من گيج شده بودم نمی دونستم چه کاری باید انجام بدم به دنبالت آمدم وقتی دیدم سالمی خیالم راحت تر شد باهات تماس گرفتم گفتم بیا کنارحوضچه همیشگی داخل یه پارک قدیمی ، اومد دستاش پشتش قفل شده بود بعد سلامی سرد ولی از رو دلتنگي ............ ازش پرسیدم چراار من دور شدی گفت مجبور بودم وقتی با سوالهای زیاد من رو به رو شد فقط برگشت و دستشو به سوی من دراز کرد احساس می کردم تمام دنیا دور سرم می چرخه یه حس بدی بود گفتم چرا؟ فقط اشک ریخت گفت مجبور شدم ..... نه می توانستم ازت متنفر شم نه می توانستم فراموشت کنم سالها گذشت با قرص های آرام بخش که به تجویز پزشک بود جون دادم ....... بعد از شش سال به اجبار پدر وقتی دوباره راهی زادگاه تو شدم دیدمت تومنو نشناختی ولی من خوب شناختمت البته بهت حق می دم خیلی تغییر کرده بودم به قول مادرم بزرگتر شده بودم ولی تو همونجور ولی داغونتر از اونوقت با دیدن مادرم تازه منو شناختی هر جا رفتم هرجا آمدم نگاه تو دنبالم بود هنوزم یادمه.... مدت فقط ازش یه سوال داشتم که اونم هنوز منو رو به یاد دارد یا نه ؟با نگاهش بهم فهماند که .........
از طرهام خط میزنم از دل سنگ تمام آدما ازشب و روزخدا خط می زنم اگر دستم برسه به آسمون واسه ستاره ها قیامت میکنم نمی زارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت میکنم وقتی گاهی من و دل تنها میشیم حرفهای نگفتنی را میشه دید میشه بین سکوت ما دو تا خیلی از نگفتنها را شنید قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماست از خودمون دوری من و تو از لحظه عشق قصه سادگی گمشودنمون
کنارم بخواب و بخواب آرام پیش من
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
عشق ابدی ... یا همیشه یا هیچ وقت بچه بودم نه ديگه منتظر زنگ بودم عشق ابدي پيرمردي صبح زود از خانهاش بيرون آمد. پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد و مرد به زمين افتاد . مردم دورش جمع شدند و او را به بيمارستان رساندند. پس از پانسمان زخمها ، پرستاران به او گفتند كه آماده عكسبرداري از استخوانها بشود. پيرمرد در فكر فرو رفت . سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : كه عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست . پرستاران سعي در قانع كردن او داشتند ولي موفق نشدند . براي همين از او دليل عجلهاش را پرسيدند. پيرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به انجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم . نميخواهم دير شود. پرستاري به او گفت: شما نگران نباشيد . ما به او خبر ميدهيم كه امروز ديرتر ميرسيد. پيرمرد جواب داد: متاسفم . او بيماري فراموشي دارد و متوجه چيزي نخواهد شد و حتي مرا هم نمي شناسد . پرستار ها با تعجب پرسيدند : پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد در حالي كه شما را نمي شناسد؟ پيرمرد با صداي غمگين و آرام گفت : اما من كه ميدانم او چه كسي است. هدفم از این حرفها این بود که یا بیا جلو و و و و و و و و و واسه همیشه یا برو عقب ب ب ب ب ب واسه همیشه یا بیا مثل دو تا پیر ا عشقمون ابدی شه یا برو بذار توو همون حالت بچگیم بمونم این جوری ی ی ی ی ی ی ی دوران نوزادی دوران خردسالی دوران جوانی دوران اسکلتی
دوستت دارم در اين سکوت شب در اين تنهايي جز ياد و خاطراتت چيزي مرا از تنهايي رها نمي کند وقتي در چشمهايم نگاه کردي و گفتي دوستت دارم،حس کردم هيچکس نمي تواندتو را از من بگيرد ... کاش میدیدم ... کاش می دیدم ، چیست ! آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است ؛ من ،در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد ، برگ خشکیده ی ایمان را ، در پنجه ی باد ، رقص شیطانی خواهش را ، در آتش سبز ، نور پنهانی بخشش را ، در چشمه مهر، اهتزاز ابدیت را می بینم ، پیش ازین سوی نگاهت نتوانم نگریست ، اهتزاز ابدیت را یارای تماشا یم نیست ، کاش می گفتی چیست ، آ نچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ،
این هم از من به قلب نازک تو (امير) .... پسر ون رفته تو چرا مینالی از دوریش
مي خواي بزاري بري ببيني بد تو من
عيبي نداره اي كاش،قلبت واسه من جا داشت
هر وقت شكل نيلوفراي آبي رو نگاه ميكنم ياد تو مييفتم عزيزم
... به دنیا آمدن توله سگی که نشان قلب ... بانو"امیکو ساکوراد" صاحب یک مغازه سگ فروشی در اوریت (شمال ژاپن) است و چندی پیش منتظر بود تا یکی از سگهایش زایمان کند . مهمان کوچولو سرانجام به دنیا آمد اما زن جوان از دیدن بدن توله سگ بسیار شگفت زده شد . توله زیبا حالا هر چه بزرگ تر می شود نشان قلب روی بدنش نیز به همان اندازه رشد می کند .
|
![]()
زندگی در گروی خاطرهاست .خاطرات جمله ای از حادثه هاست.حادثه در عمل ما و شماست
Home
|